این پست تعلق دارد به فیلمهای تظاهرات سبز روز قدس در ایران روز ۱۸ سپتامبر و ۲۷ شهریور سال1388
۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه
۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سهشنبه
همان طور که میبینید رضا مو زیاد ندارد و عینک دودی هم میزند و مامانش هم همیشه میگوید یکی دونه است پس شما احتمال نودو نوه در صد رضا نیستید چون من میدونم ریز این پستو نمیخون چون خیلی تنبل و الأقش فرق میکنه و بیشتر عملی تا انتزأی و ... البته اگر باشید هم تو باغ نیستید
چون ما رضا نیستیم میتونیم در راهپیمایی ۲۷ شهریور شرکت کنیم و حد عقل هموطنانمان را که دارن باتوم و گاز اشکآور میخورند نگاه کنیم باید از هر محلی یک نفر برود و بعدا برای بچه محلهایش تعریف کند که خیلی ترسناک نبوده
مگر نه آنها از ترس اینکه تصویر دلخراش رو نبینند نکنه شب خابشون نبره ممکن هیچی نبینند البته من فکر کنم کسانی میان در روز قدس و شعار میدان که نون شب ندران بخورن و نه به اینترنت دست رسی دارن نه چیز دیگه و قبل از طرفداری موسوی طرفدار زنده موندن و زندگی شرافت مندانه هستند

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه


![[6000_128113457270_108514667270_2898597_1599062_n.jpg]](https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjqseeHAfRXjRBhpjiDaYdW1tWMS7OYZ8byvQa-RaS6IHOQNRCPKHJY6fjaN-lAE2oee7QGPIQsYgTiKOUdmWNt74LFkTWera8Kc5rnD5Sw0fsWUnETd5DHPJP-eMBNVJN8aivix4r-8HQa/s1600/6000_128113457270_108514667270_2898597_1599062_n.jpg)
قتل یک جوان 23 ساله توسط نیروهای بسیج
فعالان حقوق بشر در ایران
خبرگزاری هرانا : پرویز میرزایی شهروند کرد 23 ساله ساکن روستای صوفیان از توابع شهرستان ارومیه که از مراسم ازدواج یکی از بستگان خود در روستای "قصریک" به منزل خود مراجعت میکرد توسط نیروهای بسیج به ضرب گلوله کشته شد.
به گفته همراهان و شاهدان عینی نیروهای بسیج در یک ایست بازرسی به دو خودرو دستور توقف دادند اما با گریز خودرو اول با تصور به اینکه هر دو خودرو با هم مرتبط هستند بدون هیچ اخطار قبلی و یا دلیل خاصی به روی سرنشینان خودرو دوم اتش گشودند. طی این حادثه، پرویز میرزایی از سرنشینان خودرو دوم کشته و یکی از همراهان ایشان با اصابت گلوله مجروع شد. علیرغم این موضوع نیروهای بسیج با بیرون اوردن تمامی سرنشینان خودرو به ضرب و شتم انان پرداختند .
خانواده میرزایی با تنظیم شکایت نامه ای و ارسال آن به شعبه اول دادگاه نظامی ارومیه خواستار محاکمه ضارب و یا ضاربین فرزندشان شدند اما با گذشت بیش از دو ماه از این رخداد هنوز فرد و یا افراد خاصی مورد محاکمه قرار نگرفته اند۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
چطور سقوط نکنیم؟
مهم ترین راه برای سقوط نکردن هواپیماها، توسعه دموکراسی در روسیه است. اگر دموکراسی در روسیه توسعه پیدا کند، طبیعتا دارودسته پوتین از سرکار می روند کنار و گروهی سرکار می آیند که طرفدار توسعه دموکراسی هستند. و وقتی روسیه دموکرات بشود، ایران رابطه اش را با روسیه قطع می کند و به جای روابط اقتصادی با روسیه، رابطه اش با ونزوئلا و کومور را توسعه می دهد. ونزوئلا و کومور هم که تولید هواپیما نمی کنند، در نتیجه ایران مجبور می شود به جای استفاده از هواپیمای روسی یا از فرانسه هواپیما بخرد یا از آمریکا، و همین موضوع باعث می شود که هواپیماها سقوط نکنند. به همین دلیل به نظرم ما به جای اینکه به راههایی مانند افزایش امنیت پرواز فکر کنیم، باید به توسعه دموکراسی در روسیه فکر کنیم.۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه
| |||||||||||||||
| | |||||||||||||||
| هیچ ترفندی آنان را از بن بستی که در آن گرفتار آمده اند بیرون نخواهد آورد. از یک سو اعلام می کنند که دهها نفر از زندانیان سیاسی، همان خودی های پیشین را آزاد می کنند- البته با سپردن وثیقه، تا بتوانند در اولین فرصت مناسب آنها را به محاکمه بکشانند- و سپس اعلام می دارند که چندین نفر دیگر را محاکمه خواهند کرد و به مجازات خواهند رساند. از یک سو می کوشند با دادن برخی امتیازات بی اهمیت خروش مردم را خاموش کنند و آتش خشم شهروندان را فرو نشانند و از سوی دیگر بر شدت سرکوب می افزایند. به خوبی آشکار است که اعتماد به نفس و خونسردی و تعقل و خرد را به کلی از دست داده اند. به غریقی شباهت دارند که در آب افتاده و دست و پا می زند و خود را به هرچه در راه است می آویزد و به هر چه ممکن است توسل می جوید که غرق نشود. ولی اوضاع چنان بلبشو شده که خودشان هم نمی دانند چه کنند- زیرا هر یک ساز دیگری می زند و هر گروه راه دیگری را در پیش می گیرد – و حتی در داخل هر گروه هم نزاع و رقابت و درگیری به خوبی احساس می شود. از یک سو رژیم در برابر مردم قرار گرفته و آنها را سرکوب می کند – همان مردمی که او را نمی خواهند و مصمم شده اند آن را براندازند. همگان به این باور رسیده اند که هرگز در ساختار سیاسی کنونی، حق شهروندی به آنان داده نخواهد شد و هرگز از آزادی و رفاه اثری دیده نخواهد شد- آنچه که ادامه خواهد یافت سرکوب است و دزدی های کلان و هدر دادن ثروت مردم و انتقال پول و اسلحه به سازمان های ترور و رژیم های منفور بیگانه ای که فردا بی تردید برخواهند افتاد و همه سرمایه گذاری از بیت المال ایران به هدر خواهد رفت. مردم آرام نمی گیرند و به هر شیوه و در هرفرصت و به هر بهانه و امکان، نفرت خویش را نسبت به رژیم بیان می دارند. هوشمندانه می کوشند ادامه این مبارزه بهای سنگینی از آنان نطلبد. همانند ورزشکاری هستند که در یک دو ماراتون شرکت کرده و مسافتی طولانی را باید بپیماید و ضروری است که انرژی خود را حفظ کند تا در نیمه راه باقی نماند. هم زمان، حکومت به دو جناح رقیب، و در واقع چندین جناح رقیب تقسیم شده و شکاف در دستگاه حاکمه روز به روز عمیق تر می شود. از یک سو حکومت در برابر مردم قرار گرفته و از دیگر سوی، جناح خامنه ای – احمدی نژاد مصمم است جناح رقیب، یعنی موسوی – کروبی را متلاشی کند. تهدید کردند که آنان را به ادعای آن که موجب کشتار شهروندان شده اند محاکمه و مجازات خواهند کرد. به آنان خائن لقب دادند. خامنه ای آنان را "اراذل و اوباش"، و احمدی نژاد آنها را "خس و خاشاک" نامید. ولی سودی نداشت. دهها نفر را کشتند و صدها نفر را زندانی کردند و به آزار خانواده ها پرداختند و به خانه ها ریختند و زنان را کتک زدند، اتومبیل ها را شکستند، به وسائل مردم آسیب رساندند. ولی هیچ فایده ای نکرد. جناح موسوی- کروبی همچنان به مبارزه ادامه می دهد. رفسنجانی وارد میدان شد. پیشنهاد کرد طرفین گذشت کنند، جناح خامنه ای – احمدی نژاد کمی کوتاه آید، به آنانی که آسیب مالی داشته اند خسارت پرداخت شود و خانواده هائی که عزیزانشان کشته شدند مورد دلجوئی قرار گیرند. کسی به حرف او اعتنا نکرد – و این با آن که رفسنجانی به میخ و به نعل زده بود. او به همین خواسته های کم بسنده کرد: نه ابطال انتخابات را خواستار شد و نه محاکمه و مجازات قاتلان ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی و دیگران را. جناح خامنه ای – احمدی نژاد به جبهه گیری علیه رفسنجانی پرداخت. شایعات را علیه او آغاز کردند. گفتند دهها بار به قم رفته و با آیات عظام دیدار داشته و قصد استفاده از اختیارات خود را در مجلس خبرگان دارد که رهبر را عزل کند. دلیلش هم کاملا قابل قبول است: در قانون اساسی حکومت نوشته شده که رهبر باید مدیر و مدبر باشد. این چه مدیر و مدبری است که فردای روز انتخابات در کنار سارق آراء مردم ایستاد و از جعل و تقلب جانبداری کرد و پیروزی ساختگی احمدی نژاد را شادباش گفت و بعد هم تهدید کرد که هرکس اعتراض کند سرکوب خواهد شد. این کدام مدیر و مدبری است که با این جهت گیری یک جانبه باعث شد خشم مردم منفجر شود و آنها به خیابان ها بریزند و شعار مرگ بر دیکتاتور سر دهند. این کدام رهبری است که دستور کشتن و خونریزی صادر کرد – و این در حالی که خمینی، و حتی خود خامنه ای تا کنون کوشیده بودند "سرکوب مخملی" کنند و کسی را آشکارا در خیابان به قتل نرسانند. به هاشمی رفسنجانی دستور دادند که حق ندارد جلسات مجمع تشخیص مصلحت نظام را برگزار کند – و این در حالی که مجمع نامبرده را خمینی دقیقا برای چنین مواقعی برپا کرده بود که در داخل دستگاه رهبری ولوله برپا می شود و حاکمان به جان یکدیگر میافتند و مجمع تشخیص باید بین آنها وساطت کند و غائله را فرو نشاند. بعد هم آمدند و به هاشمی رفسنجانی هشدار دادند که اگر از خط رهبری منحرف شود و بخواهد به فکر برکناری خامنه ای بیافتد او را نابود خواهند کرد. گفتند: بیش از دو سوم از اعضای مجلس خبرگان رهبری طوماری امضا کرده و وفاداری خود به خامنه ای و بی اعتمادی نسبت به هاشمی رفسنجانی را بیان داشته اند. این ها چه کسانی هستند؟ کسی حاضر نشد نامشان را فاش کند و امضای آنان را زیر طومار نشان دهد. در اوج این درگیری و نزاع، در داخل جناح خامنه ای – احمدی نژاد نیز آتش افتاد. همان فردی که با حمایت فعال خامنه ای و با جعل فله ای آراء و با دروغ و دغل رئیس جمهوری اعلام شده، حتی پیش از آن که مراسم تحلیف اجرا کند و از دست خامنه ای حکم انتصاب را بگیرد، نسبت به رهبر دهن کجی کرد. فردی را به عنوان معاون اول رئیس جمهوری منصوب کرد که از ابتدا مسلم بود همگان با آن به مخالفت خواهند پرداخت. خامنه ای به او دستور داد این انتصاب را باطل کند، اعتنائی نکرد. برایش دستور کتبی فرستاد باز اعتنائی نکرد. خامنه ای به امامان جمعه متوسل شد و گروه های طرفدار خویش را به کار گرفت و چنان فشار سنگینی بر احمدی نژاد وارد آورد تا بالاخره او ناچار به تسلیم شد. ولی متن نامه اش خطاب به خامنه ای خشک و آمیخته با تحقیر بود. حتی پس از آن هم انتقادهای آشکار از احمدی نژاد و رفتار او قطع نشد: هنوز هم با گذشت روزهای متمادی از این جریان، سخنگویان گروه های مختلف جناح حاکم به توبیخ احمدی نژاد ادامه می دهند و او را به خاطر رفتار نسنجیده و نابخردانه اش ملامت می کنند. در این میان، هاشمی رفسنجانی، همان مار مولکی که همیشه دشوارترین موانع و بن بست ها را پشت سر گذاشته، در تلاش دیگری برای جلب محبت رهبر که این چنین از جانب رئیس جمهوری حق ناشناس خود مورد تحقیر قرار گرفته، بیانیه می دهد و وفادداری خود را نسبت به رهبر بیان می کند- و هواخواهانش به خامنه ای یادآور می شوند که همین رفسنجانی بود که او را در آن شب سرنوشت ساز به مقام رهبری رساند و خامنه ای نباید حق ناشناس باشد. احمدی نژاد همانند فردی که هرگونه سنجیدگی و عقل را از دست داده و خشم و انتقام سراسر وجودش را فرا گرفته، به برکناری وزیران خود می پردازد. می گویند دستور عزل چهار وزیر را صادر می کند و هنگامی که می بیند بدین سان نیاز به گرفتن رای اعتماد دوباره از مجلس دارد، به برکناری یک تن بسنده می کند، که آن، محسنی اژه ای وزیر اطلاعات است. صفار هرندی هم اعلام کناره گیری کرده، زیرا کشتی طوفان زده احمدی نژاد را با خطر غرق شدن روبرو می بیند. ولی احمدی کوچک، که می داند با نهائی شدن چنین اقدامی، او دوباره نیازمند رای اعتماد مجلس خواهد شد، استعفای او را نمی پذیرد. اما وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی از تصمیم خود باز نمی گردد و می گوید که از این پس در آن وزارتخانه حاضر نخواهد شد. روحانیون ارشد حکومت هم به جان یکدیگر می افتند. یک گروه از آنان که شهامتی و شجاعتی دارند، علیه سرکوبگری های جناح خامنه ای – احمدی نژاد بیانیه می دهند و آنان را نکوهش می کنند – و شمار بزرگتری از آنان ناخرسندی خود را از احمدی نژاد که ژست آخوندی می گیرد و به موعظه و درس اخلاق می پردازد بیان می کنند و از او کاملا روی می گردانند. سپس می آیند و با دهن کجی آشکار نسبت به مردم و جناح های رقیب، روز تحلیف احمدی نژاد را روز چهاردهم امرداد ماه یعنی سالروز مشروطیت تعیین می کنند – همان روزی که در دیدگاه آزاد مردان و آزاد زنان ایرانی، نماد راستین تلاش پویای مردمان در راه رسیدن به آزادی و تعالی بوده است. ولی آیا این مراسم تحلیف به جای خواهد آمد؟ شمار نامعلومی از نمایندگان مجلس گفته اند که آن را تحریم خواهند کرد. بسیاری از دست اندرکاران و بزرگان نیز حاضر نخواهند بود در این آئین ساختگی، برای فردی که "رئیس جمهوری کودتائی" و "سارق آراء مردم" نام گرفته حضور یابند. حتی اگر احمدی نژاد سوگند وفاداری یاد کند و دومین دوره ریاست جمهوریش آغاز شود، نه تنها ملت ایران، که خود او نیز روزهای بسیار دشواری در پیش خواهد داشت. مسلما مجلس خواهد کوشید نگذارد آب راحت از حلقوم او پائین رود. در دور اول ریاست جمهوری همیشه به مجلس بی اعتنائی کرد، همیشه نمایندگان را تحقیر کرد – و اگر کسی فکر می کند که درس عبرت گرفته و عوض شده، رفتارش را نسبت به دستور کتبی خامنه ای به یاد آورد. چگونه مجلس این بار حاضر خواهد شد با چنین فردی کنار آید؟ هیچ یک از این همه مطالب و ماجراهائی که بیان شد، برای شما آنانی که رویدادهای ایران زمین را از نزدیک دنبال می کنید تازگی ندارد و همه را می دانسته و می دانید. ولی قرار دادن همه آن رخدادها کنار یکدیگر، تصویری بسیار سیاه از وضع به شدت لرزان رژیم به دست می دهد، رژیمی که در آن همه با هم درگیر شده اند و جناح های متنازع به جان یکدیگر افتاده اند و مردم مصمم به ادامه مبارزه هستند و بحران های شدید اقتصادی در راه است و شکیبائی باراک اوباما به نقطه پایان می رسد و بوی تحریم های شدیدتر به هوا بلند شده و کشتی توفانزده حکومت در دریای متلاطم به هر طرف پرتاب می شود و دیری نخواهد پائید که به تخته سنگی بزرگ اصابت کرده، احتمالا متلاشی خواهد شد. نوشتۀ: منشه امیر – اورشلیم 10 امرداد ماه 1388 – اول اوت 2009 میلادی | |||||||||||||||
۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه
-
افشین کامل افسر اطلاعات ناجا تهران(منطقه تهران بزرگ): 09366431318
-
حاج علی رضایی مسئول اطلاعات ناحییه سیدالشهدا تهران 09123847659
-
مجید افشردی ستوان3 فرمانده یکی از پایگاه های مقاومت بسیج ناحییه جماران 0912 13618ı
-
علی افسری کارمند اداره اطلاعات تهران 09123862832
-
امیر قربانی کارمند حراست وزارت کشور 09355339003
-
امیر معقولی مسئول اطلاعات حوزه مقاومت بسیج 289 اویس قرنی 09122052165
-
امیرحسین آریچ از اعضاء تیم حفاظت فرماندهی کل سپاه 09123490234
-
مهدی امیری از اعضا تیم حفاظت احمدی نژاد 09124357217
-
حسین بیگلر ستوان3 اطلاعات سپاه منطقه تهران 09124289309
-
امیر قربانی کارمند حراست وزارت کشور 09355339003
-
امیر معقولی مسئول اطلاعات حوزه مقاومت بسیج 289
-
اویس قرنی 09122052165
-
امیرحسین آریچ از اعضاء تیم حفاظت فرماندهی کل سپاه 09123490234
-
مهدی امیری از اعضا تیم حفاظت احمدی نژاد 09124357217
-
حسین بیگلر ستوان3 اطلاعات سپاه منطقه تهران 09124289309
-
الیاس دیزجی عنصر رسمی جمع آوری اخبار و اطلاعات ناحیه شرق تهران09122401549
-
ابراهیم مهدوی سروان و عضو معاونت عملیات دفاعی نمسا 09123179536
-
مهدی ابراهیمی اعضا تشریفات احمدی نژاد 09121050134
-
عبدالله نوده فراهانی عضو معاونت اطلاعات ناحییه مغداد تهران091
-
حاج اخمد فرحناک ضابط ویژه قضایی و ساغل در معاونت امر به معروف تهران 09122129552 ó02283179075
-
فردین تقی زاده کارمند حراست وزارت کشور 09192247339
-
محمد فتحی مسول اطلاعات حوزه بسج محدوده استاد معین09122467150---02166029493
دو هفته در بازداشت لمپنها؛ خاطرات تکاندهندهی یکی از بازداشت شدگان
دوشنبه، ۱۹ مرداد، ۱۳۸۸آنچه میخوانید، خاطرات تلخ و تکاندهندهی یکی از بازداشت شدگان است که حتی نمیداند محل بازداشت او کهریزک بوده یا یکی دیگر از همین بازداشتگاههای غیر استاندارد!
ماشین جلوم پیچید و دو نفر پریدند بیرون و مرا بلند کردند و چپاندند توی ماشین. سرم خورد به در ماشین . گفتم آخ . گفت خفه بچه ک...! پشت بندش هم پشت گردنم را گرفت و کوبوند پایین پشت صندلی و همین جور نگه داشت. از فحشی که دادند خوشحال شدم و خیال کردم قصد اخاذی دارند و پول هایم را که در جای خلوتی بگیرند ولم می کنند، اما یک چشمبند سیاه دادن دستم تا ببندم به چشم هایم و آرزوی این که گیر زورگیر افتاده باشم بر باد رفت . این چشم بند رفیق شفیق من شد به مدت دو هفته و جز در سلول تنگ و تاریکم نگذاشتند که از چشم بازش کنم.
زیر فشار دست سنگین برادری که زحمت میکشید و گردنم را نگاه میداشت، کمرم داشت میشکست، اما از ترس فحش و ناسزا آخ نمیگفتم. فقط یک بار دیگر پرسیدم: منو کجا میبرید ؟ گفت: میبریم تو ...ت بذاریم ! تو حرف اون نقطه چین نداشت. جیک نزدم. گفت: چیه، نکنه خوشت اومد؟ جیک نزدم. گفت: بیخود خوشت نیاد، این دفعه با همه دفعههایی که تو ...ت گذاشتن فرق میکنه. با .....کلفتها طرف شدی. تو این فکر بودم که یعنی واقعا اینها نیروهای نظام جمهوری اسلامیاند که وااخلاقای آن گوش فلک را پر کرده و از مدرسه ابتدایی تو گوش ما خوندن؟
واقعا نیروهای نظام جمهوری اسلامی بودند ، اما هر چه کردم که بدونم چه نیروییاند، نفهمیدم. ماشین یک کم که راه رفت، مسیرها رو که با حسهایم دنبال میکردم، گم کردم. دیگه نمیفهمیدم چه سمتی میرویم. احساس کردم که از یک پل طولانی دور زدیم. فکر کردم آنجا را میشناختم. خدا رو شکر کردم که کهریزک نمیبرندم. حکایت اونجا را قبل از دستگیری شنیده بودم. اون جوری که من حدس میزدم، از طرف پیروزی گذشتیم و بعد از یک مدتی معلوم شد که توی محوطهای وارد شدیم که صدای ماشین قطع شد. ماشین وایستاد. هلم دادند بیرون، خوردم به چیزی و ولو شدم روی زمین. یارو گفت بچه ..نی، کوری مگه؟ درخت رو نمیبینی؟ جیک نزدم، بلند شدم. دستم را گرفت و داد زد: راه بیافت. راه افتادم و دوباره خوردم به چیزی و افتادم، اما این بار آروم تر، چون محافظهکارانهتر قدم بر میداشتم.
توی راه چند باری به این طرف و اون طرف کوبونده شدم و یک بارش به یک بشکه خالی بود. از صدایش فهمیدم و هر بار فحش و ناسزا به خودم و خانوادهام که من فقط فحشهای به خودم را مینویسم. دری باز شد و هلم دادند توی آن و بعد داد زد: نیم ساعتی پذیرایی بکنین ازش تا من بیام. هنوز جملهاش تمام نشده بود که احساس کردم کمرم شکست و هنوز از درد کمر خلاص نشده بودم که پشتم تیر کشید و بعد دستی لای موهایم رفت و سرم به دیوار کوبانده شد و بعد ضربه چپ و راست و عقب و جلو آنقدر زیاد بود که چیزی نمیفهمیدم. تا اینجا ترس عجیبی داشتم و وسط کتک خوردن دیدم یواش یواش ترس جایش را به نفرت و یک جور شجاعت میدهد. دیگر دردم نمیآمد. شاید بیحس شده بودم، شاید قوی شده بودم. اون لحظه نمیدونستم.
نمیدانم چقدر طول کشید، چون آدم زمان هم از دستش میرود. یک جورهایی زمان و مکان همدیگر را تکمیل میکنند. مکان را که گم کنی، زمان هم از دستت میرود، و من نمیدانستم چقدر اونجا موندم . بعد انداختندم توی یک اتاق. وقتی میگم انداختندم، واقعا انداختندم . یعنی بلندم کردند و انداختند توی یک اتاق. در حال زدن هم مرتب تهدیدم میکردند که: تازه بعدش که چند نفری میایم ترتیبت رو بدیم، میفهمی که انقلاب مخملی کردن یعنی چی.
وقتی انداختندم توی اون اتاق، دیگه باور کرده بودم که برای اون کار زشت انداختنم اونجا و داشتم نقشهای توی ذهنم میکشیدم که خودم رو بکشم و نذارم این کار رو با من بکنند. چند دقیقهای هیچ خبری نشد. صدایی نمیآمد. احساس میکردم که کسی دارد لباس در میآورد. شاید هم خیالات بود. زیاد نگذشت که یک نفر اومد. نقشه ام را کشیده بودم، اما او کاری نداشت. بلندم کرد و روی یک صندلی نشاند و با چشم بسته شروع کرد به سوال کردن: اسم، نام پدر ... فحش نمیداد. کارش زود تمام شد و دوباره چند نفری اومدن سراغم. گرفتند پرتم کردند یک اتاق دیگه و گفتند: این اتاق تجاوزه، بمون تا برگردیم. موندم اما برنگشتند. هر لحظه سالی بود. یادم رفت بگویم دستهایم از پشت بسته بود.
یکی آمد تو. از صدای در فهمیدم. دستم را گرفت و گفت بدو. دویدم و ناگهان خوردم به دیوار و ولو شدم روی زمین. درد توی بدنم پیچید. تازه فهمیدم که آش و لاش شدم و همه جایم درد میکند. گفت: بچه ..نی، مگه دیوار رو نمیبینی، کوری؟ دوباره گفت: بدو. با احتیاط دویدم. هلم داد و باز خوردم به دیوار. بلندم کرد و برد. از این جزییات بگذریم که لحظه لحظهاش شکنجه بود. بردندم بیرون. دری باز شد و گفت: خوش آمدی بچه ..نی، این اتاق توئه! مبارکت باشه. میام جنازهات رو میبرم، و رفت . اتاق من فضا برای خوابیدن و نشستن نداشت، فقط میتوانستم بایستم. به خودم دلداری دادم که این برای چند ساعته. هنوز نمیدانستم از من چه میخواهند. از همه بدتر در لحظه ورود بوی بدی بود که میآمد. سر در نیاوردم چه بوییه، ولی کم کم عادت کردم و مدتی گذشت و کسی نیامد. به صورت ایستاده ولو شده بودم .نمیدانم چقدر گذشت. فکرهای عجیب و غریب. دلهره و اضطراب که برای چه اینجایم و چه میخواهند از من. شک نداشتم که میخواهند به چیزی اعتراف کنم، اما نمیدونستم چیه. درد هم اضافه شده بود. آرزو میکردم تو همون اتاقی بودم که کتکم میزدند. کم کم فشار میآمد و انتظار آمدن کسی و تغییر دادن وضعیتم آزارم میداد. رفته رفته گرسنگی و تشنگی هم اضافه میشد. نمیدانم چقدر طول کشید، اما کم کم چشمهایم سنگین شد و خوابم برد، اما چه خوابی. درد و گرسنگی و تشنگی و زخمهایی که تازه پیدایشان میکردم، به اضافه فکرهای آزار دهنده. تقریبا خیالم راحت شد که قصد تجاوز ندارند. چون با خودم فکر کردم که اگر چنین قصدی داشتند که اول به این روزم نمیانداختند. نمیدانم چقدر اون تو بودم که در باز شد و بیرون بردندم. ( جزییات چه جوری بیرون بردنم هم تکراری است و هم طولانی میشود.)
اولین بازجوییم شروع شد. بازجو محترمانه سوال میکرد. بیشتر دنبال این بود که بداند واقعا در ستاد موسوی که من هم گاه گاه به آن سر میزدم، چه خبر بود. من هم هرچه میدانستم، گفتم. آخر خبر خاصی نبود. یک عده جوان میآمدند و عکس و پوستر میگرفتند و میبردند. دنبال این بود که بداند چگونه و از طریق چه کسی میفهمیدیم که در برنامهها شرکت کنیم. این را هم گفتم. چیز خاصی نبود. گفت: بعد از انتخابات، راهپیماییها را چطور میفهمیدی؟ گفتم: نبودم. با لحن مهربانی گفت: غلط کردی گفتی. سوال را دوباره تکرار کرد و از همینجا اون روی سگش به قول خودش ظاهر شد. چیزهایی سر هم کردم و گفتم. دنبال این بود که اسم کسی را وسط بیاورم. اسمهایی را میگفت که درباره اونا حرف بزنم: تاج زاده، رمضان زاده، امین زاده، طباطبایی و ... گفتم: من فقط تاجزاده رو میشناسم، و گفت: هر چی از این ... (به مادرش فحش داد) میدونی بگو . او که تا اون لحظه فحش نداده بود، از اون لحظه زبانش به فحش باز شد و من هرچی میدونستم، گفتم. چیز بدی که نبود، اما اون راضی نمیشد.
یکی دیگر را صدا زد. یک دفعه بوی بنزین شنیدم و سرتاپایم خیس شد. گفت: ببرید آتشش بزنید. میدانستم بلوف است، اما میترسیدم. بردند زیر نور داغ آفتاب. از زمان ورودم به اینجا آفتاب را حس نکرده بودم. گرما کشنده بود. احساس میکردم آب جوش روی بدنم میریزند. یکی دو ساعت زیر آفتاب بودم. بنزین ها بخار میشد و میترسیدم که زیر نور آفتاب آتش بگیرم از بس که میسوختم. از حال رفتم. افتادم. نمیدانم چقدر بعد دوباره در اتاق بازجویی بودم. گفت: حالت سر جا آمد؟ دوباره مهربان شده بود. گرسنه و تشنه بودم. حال نداشتم حرف بزنم. صدایش را نمیشنیدم. دیگر نفهمیدم چی شده. وقتی به هوش آمدم که دوباره توی همان سلول تنگ بودم و تمام بدنم درد میکرد.
دفعه بعد که بازجویی رفتم، باز هم حال نداشتم. گفت: خیلی خوش شانسی که گیر من افتادی. با من کنار بیا که نیفتی دست این ...کلفتها، اینجا تو ...ت بذارند. حرفهایش را بریده بریده میشنیدم و دیگر نفهمیدم چی شد. آب را روی صورتم حس کردم و بعد آب دادند و بعد یک چیزی شیرین که نفهمیدم چی بود. بازجو گفت: الان سه روزه اینجایی. یعنی من سه روز بود چیزی نخورده بودم؟ اولین چیزی بود که خوردم و نفهمیدم چی بود، کم کم رمق به تنم برگشت. گفت: حالا میخوام یک سوال خصوصی بپرسم، آخرین باری که ترتیب یک دختر رو دادی، کی بود؟ چیزی نگفتم. گفت: خجالت نکش، اینجا تویی و منم. من مثل این آشغالا دنبال تو ... گذاشتن نیستم. جیک نزدم. خندید و گفت: بابا تو دیگه چه مردی هستی! بعد گفت: پس بذار من بگم. من همین چند روز پیش بود. من عاشق فنچ ها هستم، هرچه کم سن و سالتر، بهتر. بعد با جزییات ماجرایی رو تعریف کرد که آشکارا میدانستم دروغ میگوید. از رابطه اش با دختری 10 ساله میگفت. بعد یک دفعه پرسید: راستی دختر تو چند سالش بود؟ 11 سال؟ تنم داغ شد. نفرت تمام وجودم را گرفت.
این ماجرا تمام شدنی نبود . در هر جلسه بازجویی اگر این بود، درباره دختر 11 ساله حرف میزد و اگر آن یکی، درباره تجاوز به خودم. یک بار زیر فشار بازجوییها گفتم: ای خدا! جوابش مشتی بود توی دهنم که یکی از دندانهایم شکست. گفت: تو نجسی، حق نداری نام خدا رو بر زبان بیاوری. دوباره گفتم و دوباره مشتش آمد و آنقدر تکرار کردم که از حال رفتم. به هوش که آمدم، یکی دیگر سوال را شروع کرد. این بار سوالها درباره این بود که با خارجیها چه ارتباطی داری؟ چرا از خارج به تو تلفن میزنند؟ فلانی که با تو دوست بود و توی رادیو فرداست، الان چه اطلاعاتی بهش میدی ؟ من روحم از این ماجرا خبردار نبود. گفتم خالهام خارجه و تماس داریم، اما از دوستم خبر ندارم. گفت: خر خودتی، تو بیبیسی هم از رفیقات خبر داریم. اسم نمیداد. آنقدر زدند که قبول کردم که به این دوستهایی که اسمشان را هم بلد نبودم، اطلاعات میدهم.
یک جا که خیلی سوال پیچ کرد و گفتم: یا زهرا، بازجو دهانش را باز کرد و هر چه توهین که شایسته خودش بود، به حضرت زهرا کرد. اون جا بود که تسلیم شدم بنویسم و اعتراف کنم و هرچه خواستند، نوشتم . با این همه راضی نمیشدند. بردندم توی اتاق، لختم کردند و گفتند: الان برای تجاوز بر میگردیم. او میگفت: هر کاری برای تنبیه شما عبادته. میگفت: تجاوز به شما ثواب داره. من حدیث و آیه خواندم و او گفت: مجوز شرعیاش را هم از آقا و هم از دیگر مراجع گرفتهایم. ما برای تنبیه شما این کار را میکنیم . صدای در میآمد .صدای لباس عوض کردن. صدای آخ و اوخ جنسی. داشتم دیوانه میشدم که بوی بنزین پیچید و دوباره خیس بنزین شدم و این بار لخت و عور فرستادندم زیر آفتاب.
نمیدانم چند روز گذشته بود. فکر کنم پنج روزی میشد که سوار ماشینم کردند و بردند جای دیگری که بهشت بود در مقایسه با آنجا. توی سلولم جای نشستن و دراز کشیدن داشت، اما من نه میتوانستم به راحتی دراز بکشم و نه به راحتی بنشینم. بازجویی ادامه داشت و بازجو گاهی عصبانی میشد و مشت و لگد و سر به دیوار کوبیدنی همراه بازجویی بود، اما قابل تحمل بود. غذا مرتب بود، اگرچه غذایش به درد سگ هم نمیخورد، اما بالاخره غذا بود.
شب آخر نمیدانستم شب آخر است. اول اجازه دادند بروم دوش بگیرم. آورده بودند بیرون از سلول. گفتند لباسهایت را در بیاور. درآوردم. فقط یک شورت پایم بود. نه کفش، نه لباس. بوی بنزین را شنیدم، اما بنزین نریختند رویم. سوار ماشینم کردند و بردند. توی راه یارو گفت: حالا دیگه تو دل برو شدی. الان میچسبه تو ...ت بذارم. آوردیمت اینجا که زخمهات خوب بشه. رفقا اشتباه کردن اول زدنت. من دوست ندارم با بچه خوشگلای زخم و زیلی حال کنم. بعضی زخم و زیلیاش رو بیشتر دوست دارند. کسی باهات حال نکرد وقتی زخم و زیلی بودی؟
حرف نمیزدم. چه حرفی؟ تعجب میکردم که چه جوری میشود این همه آدم لمپن بد دهن را یک جا جمع کرد. دوباره از روی پل پیروزی احساس کردم گذشتیم. ترس توی دلم ریخت. یعنی داشتیم دوباره بر میگشتیم همانجا؟ با چشمبند و در حالی که فقط یک شورت تنم بود، دستم را باز کردند و پیادهام کردند و رفتند. ماشینی از کنارم رد شد و صدای خنده بلند شد . چشمبندم را باز کردم. اول خیابان پیروزی بودم. شب بود. نمیدانم چه ساعتی، ولی مطمئنم از دو گذشته بود. لخت بودم و بیپول و بیکفش و اوراق. چه کسی حاضر میشد مرا به خانهام در غرب تهران برساند؟ آیا در خانه کسی منتظرم بود؟ پیکانی جلویم نگه داشت. فکر میکرد دیوانهام. شکسته بسته چیزهایی گفتم. سوارم کرد. دمش گرم. لباس داد. پول داد و از حال روزم پرسید و همراهم تا یکی دو ساعت گریه کرد. آن شب مهمان خانه او شدم، در جنوب تهران. حمام کردم، تر و تمیز شدم. او در انتخابات با اعتقاد به احمدی نژاد رای داده بود و آقای خامنهای را میپرستید، اما بعد از انتخابات با شنیدن همین جور ماجراها برگشته بود و من اولین کسی بودم که برای او راوی مستقیم بودم. او روایتهای قبلی را با واسطه شنیده بود و روایت ترانه موسوی را او برایم گفت و گفت که ظلم برقرار نمیماند. او حالا یکی از بهترین دوستان من است. موج سبز آزادی۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

satar najafi

karmand moavenat tarh va barnameye vezarate etelaat
basiji vijhe v az farmandehan gordane ashura
mahale sukunat ostad moeen kuche sadati
akse khanevadegi plz
harumzade badi
اما این بسیجی قاتل کیست ؟


لیست جامع از لباس شخصی ها که تا کنون به ضرب و شتم دوستان عزیزمان پرداختند لطفا برای شناسایی لباس شخصی های که به ضرب و شتم عزیزمان پرداخته اند این مطلب را در وبلاگتان کپی کنید. توجه کنید که این کتاب فقط لیست اسامی لباس شخصی ها نیست بلکه مشخصات و تصاویری از آن ها را نیز دارا می باشد
http://www.goftaniha.org/2009/08/blog-post_08.html
۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه
Mir Hossein Mousavi: The elections have revealed the depth of the country’s problems.
Translated by Narges Safavi“The elections have revealed the country’s problems and their depth, which is no small achievement. Acknowledging the problems can be the first step to solving them” said Engineer Mir Hossein Mousavi at a meeting with young people on 12th Mordad (3rd August), coinciding with the birthday of the Holy Ali Akbar. He named the state of the prisons and the quality of trials as two of those problems and said: “There is no cause for pride in subjecting presidential deputies, ministers, people who participated in the taking of the nest of spies (American Embassy), people who for a time were in the spotlight of media attention with their heads held high, who were symbols of our resistance against the great powers, to a mass trial of such a description.”
The young people, representing youth all over the country, met with Engineer Mir Hossein Mousavi on the occasion of the birth of the Holy Ali Akbar and Youth Day. In this amicable meeting, first the young people presented their analysis of the situation of the country, and then Engineer Mousavi explained his views of the current situation. He congratulated them on the birth of Holy Ali Akbar and Youth Day and commented on the bitter events that happened after 22nd Khordad (12th June): “Still there is a valuable result of these events: the fundamental and important problems existing in the country have been set before us. It seems these problems and issues were hidden and we hadn’t been able to see them. This achievement is not a small thing, it is very important. When we were talking about problems before the election we didn’t understand and feel how fundamental and great those problems were, but we do now. Our people are feeling those problems with every fibre in their bodies and everybody is aware of them. Acknowledging those problems can be the first step to solving them. There are times when problems simply get ignored. Before the election, there was such an atmosphere. But after the election it became obvious that we have fundamental problems.” Referring to the state of the prisons and quality of trials, Engineer Mousavi said: “What is reported about the prisons and methods of arrests, or the trials we have witnessed, demonstrate the depth of the problems existing in this country. We made a revolution so that if there should be a trial, it would be for delinquents, it would have clear procedures, civil liberties would be respected in it, lawyers would be present and defendants could defend themselves without pressure, judges would rule freely and independently, and everybody would feel that trials were lawful and just. For the point of a judicial system is that when a defendant has been arrested and it has been proven in a legal and humane way that he is guilty and there is a verdict issued for him, people would feel safe because of it. People would feel that the outcome of the court’s work was equitable and rightful. But now, the foundation of this judicial system is in question, and a new problem has been added to the previously existing problems of the society. Presidential deputies, ministers and persons who had participated in the taking of the nest of spies, people who for a time were in the spotlight of media attention with their heads held high, who were symbols of our resistance against the great powers, are now subjected to a mass trial of such a description. This is no cause for pride.” The candidate in the 10th presidential election continued, commenting the calamities after the election: “Some people thought that if they arrested the people whom they thought responsible for the protest movement, this would clear the situation. But the movement has stayed alive in the nation, which shows that physical removal and arrest have had no effect. The large network of people protesting against the offenses committed has not been damaged and is living on. This safeguards the continuation of the Green Movement to return to the spirit and constitution of the Islamic Republic. We have to make use of this valuable social capital and integrate all the different currents to ensure the future wellbeing of the country.” Regarding the differences between the preent social movement and regular, organized political activities, Engineer Mousavi said: “In organizations, total agreement on ideological matters is usually expected to exist among the members. The leadership tries to create total unity in the language and thought of the organization. What we witnessed in this election, what we need to use and learn from is the conscious agreement on a common denominator. If a group had, say, ten fundamental principles to which it adhered, and one of these ten principles was found among the ten fundamental principles of another group, these two groups would join forces and become a crowd. The national feeling emerging throughout the country is based on the people’s agreement on some fundamentally important common denominators, such as the colour green which has been attacked and bedeviled so much. Using green, the supporters of the Green Wave tell each other: we belong to your movement, we share the same issues, we share your problems, we share the wish for a progressive Iran. It seems that the way to bring people together and form a movement beneficial to the Islamic Republic and the country’s future is the agreement of the maximum number of people on the lowest common denominator. We have chosen this constitution. The constitution can be taken as a reference in all sectors of society, in the professional associations, in leading groups belonging to different currents. It serves the economic as well as the cultural sector. With respect to human dignity, civil liberties, non-involvement in personal affairs, etc. this constitution is comprehensive.” The prime minister of the Iran-Iraq war period continued to analyze the society: “Many people in our society have deep religious interests, and they are the majority. We have ethnic minorities, and many different cultures. If we have a pact to which all can agree and around which all can rally, we will be able to support and preserve the great achievements of the revolution and the Islamic Republic. It will be the most expedient way for moving in the desired direction.” Engineer Mousavi then spoke about the accusations of “velvet revolution” and “relations with foreigners” leveled at the people’s movement and said: “These are baseless. We have confirmed many times that our issues are national and domestic issues and have no connection to foreigners. Even Iranians living abroad have not joined foreign forces in their support of the popular movement in the country. This feeling is very strong in our movement and we have to reinforce it, because it is the way to strengthen our national identity, which will not take shape based on foreign models. The experiences of the last 200 years show that it is necessary to be vigilant in this respect. This does not mean that we should not know the world and learn from what is going around us it. No! These are matters we can put to good use. In view of the great movement that has begun we have to be clear on the national and on the international level. We will invite creative minds and good people and good groups from around the world and make use of their contributions. But we have to distance ourselves from all kinds of surrender to the colonial influences of great countries, you know what I mean.” Regarding the toleration of opposing point of views, Engineer Mousavi said: “With persons who do not agree with us we have to have clear and peaceable relations. In the country there are some, maybe many, who do not agree with our opinions, and neither are they supposed to. It would not be desirable to have a national movement where everybody agreed on everything. We have to try to engage the forces who oppose us and listen to their views, explain ourselves and listen to their explanations. In some parts of the election process this valuable spirit could be witnessed. In the streets and even on the national level people defended their views, speaking together, discussing without quarrelling or grabbing each other’s shirt collars. No-one cut off the other’s words, and the people were moving along together. This perspicacity is a sign of a progressive society, reasonable and intelligent. However, some were spreading hate, some were trying to create trouble, some were trying to sow discord, but we must not let ourselves be caught up in such projects. We are all connected, it is possible to have different views, but they won’t prevent us from being a united nation. We are united in a holy goal which is Islam and a progressive Iran. For this we strive, and this should be reflected in our speeches, writings and movements.” The prime minister of Emam Khomeini’s time said about the role of young people in the promotion of national action: “Before and after the elections, young people played a fundamental part and will continue to do so. The country belongs to you and resistance and perseverance will develop from your spirit. We have made great achievements and hopefully will progress while preserving the same attitude. I hope that the hysterical atmosphere they are trying to create around us will not influence our equanimity, and we continue our work with a healthy spirit.” In the meeting, Engineer Mousavi spoke of the birth of a strong national feeling during the election process: “During the election process, I have witnessed the birth of a strong national feeling in our country, which connected people to each other. When the young people gathered and chanted their slogans, their energy galvanized other social strata and created a feeling of connection between the strata, whose strength we have to appreciate. I now see a national unity between different provinces and cultures and strata that is much stronger than before the election. This is a gift we have to appreciate and make use of.”Alireza Beheshti: The Unwise Take Command
Ghalam – I was in detention when one of the interrogators asked me a question; in his response I had to name the Supreme Leader. Although I had taken the usual measures of courtesy, two of those people became seriously upset. They claimed that my mouth was filthy and that I should not have spelled out his name. Some unreasonable people have taken the command. I do not offend the dignified people whose companionship used to be my pride. However, I feel that these days whoever from the opposite front says anything reasonable he is accused of infidelity. The unreasonable people are eliminating the wisdom. It has been two months. Which one of the policies they had suggested resulted in anything other than worsening the situation? However, they are still in command. The probably justify their failures by saying that if they had not adopted such policies the situation would have been even worse today… In The Name of God, The Compassionate and The Merciful, I was in detention when one of the interrogators asked me a question; in his response I had to name the Supreme Leader. Although I had taken the usual measures of courtesy, two of those people became seriously upset. They claimed that my mouth was filthy and that I should have not spelled out his name. Then they cursed me with words that would truly pollute their own mouths. They said that if the Supreme Leader ordered …. I am so sorry, I cannot repeat those vulgar words to show their impression of the Supreme Leader; an impression very far from the reality. I deny that the beholders of such impressions have ever had a taste of reason. However, they have the command these days; the same people who offend the wife of the martyred war commander in their morning lineup. The building of Kalameh-ye-Sabz newspaper used to be the office of council for restoring the works of Martyr Beheshti and his beloved son had gathered a complete collection of his personal books including early Revolution charters of Islamic and anti-revolutionary forces both. When it was decided to relocate to a new neighborhood, due to shortage of space some of these books were left behind in the newspaper [office] and they were found by the security forces during their invasion [of the office]. One of the two people whom I mentioned above explained to me during our conversation that they had found books by Monafeghin [The Hypocrites: nickname given by the Islamic Republic regime to the “People’s Mojahedin Organization of Iran”, an armed organization in exile in Iraq who has conducted several armed attacks against Iran] and this is the proof of our newspaper’s affiliation with this organization. He said that he had made footage from these books which he would broadcast in the state TV to shame us. Later I heard that Khabar Channel [the news channel of the state TV] had broadcast this footage with the same captions. I wanted to ask him not to do so. I wanted to tell him that many of the young people do not know Monafeghin and are not acquainted with their nefarious acts. Those who know them will never believe that Martyr Beheshti’s son would be affiliated with the murderers of his own father, but ones who have not read about their dishonorable records, or have only heard about them through the official media may consider them [Monafeghin] the innocent victims of your propaganda, just like Mousavi, and this may purify their ugly face. I would like to say: “don’t be unreasonable and don’t make a feast for Monafeghin out of the current incidents.” Even until now I still review that scene in my mind sometimes and I wish I could tell them this or that, including asking the question that how they were planning to administer the country and pass this crisis with this [low] level of wisdom and intellect. The command is taken by such people these days. Do not take the show of punishing the prison guards too seriously. It is very obvious that the same people are directing that [show] – since it is directed so poorly. If they are telling the truth why don’t they name one of the executioners in Kahrizak [the horrifying detention center in which many post-election protesters were beaten to death or severely injured, finally closed by the order of the supreme leader due to “low standards”] so that his children spit on his face and when later on he is appointed as the intelligence commander of such and such [military] force people identify him and object. They boo their own opponents attending court in pajamas, but they don’t even introduce the foes of the people. These days the command is taken by the unreasonable people, more than ever. They still claim that Rajavi [head of Monafeghin] is backing Mousavi. So what?!! On one hand, according to you, five groups are tasked to assassinate Mousave, of which you have arrested four. Why has he [Rajavi] done so? Because he knows that it is Mousavi who does not let the country fall into chaos in favor of Monafeghin. On the other hand, according to you again, he has backed him up to take the most advantage of your stupidity. [He backs Mousavi] to pretend that he is the friend of beaten and offended youth and then make a pitfall for them. What do you do to prevent him? You broadcast his message even to those who haven’t heard it. I should add that, according to a friend who has searched Monafeghin’s websites, there is no news of Rajavi backing Mousavi and the only source of this news is the Islamic Republic News Agency. Is there even a tidbit of wisdom in this? They only think about passing today to tomorrow, even if it requires sacrificing the whole regime and the Revolution. Some unreasonable people have taken the command. I do not offend the dignified people whose companionship used to be my pride. However, I feel that these days whoever from the opposite front says anything reasonable is accused of infidelity. The unreasonable people are eliminating reason from the scene. It has been two months. Which one of the policies they had suggested resulted in anything other than worsening the situation? However, they are still in command. The probably justify their failures by saying that if they had not adopted such policies the situation would have been even worse today. Of course if we were at war with them we would have welcomed such a disaster; but we are not. The truth is that most of the great achievements by people during the past two months have been the result of mistakes made by the other side. However, we do not welcome this magnitude of fault, because we are worried for its consequences in the country. Should we let the country become the prey of Monafeghin? Should we wait until the foreigners trust people for getting the actual news? Should we let the foreign governments take advantage of their mistakes in the negotiations? Or ignore peoples’ demand and leave them alone until they ignore everything? A little bit of wisdom will prevent tons of suffering. If you want to suspect, suspect those who are extremists. [A saying from Quran] “Do not obey those whom we have made ignorant of our [God’s] remembrance and those who follow their lust and are extremists.” Those are the same people who take the bribe money of four or six or seven million Toomans [Iranian unofficial currency – each million Tooman roughly equals one thousand dollars] to make contact between people and their children [in detention]; this is how opportunist and greedy they are. If you do not believe me believe Dr. Rouh-al-Amini’s word [father of one of the martyrs in Kahrizak – A University of Tehran professor, advisor to the health minister and head of the Pastor Institute as well as a political activist advising Mohsen Rezaee, one of the candidates of the current presidential election]. For their own future benefits they have no way other than making you suspicious of loyalty of those who have the wisdom to take office. And the world is like a dream; it happens the same way that we interpret it, especially if we interpret it in negatively. If today I run into my neighbor in the stairways and he does not say hi to me I can interpret it as his being busy and ignore it or I can interpret it as being rude and base my future actions on this judgment and truly lead him to rudeness; let’s not interpret friends’ goodwill as their unfaithfulness.
( http://cgi.ebay.com.my/Persian-Gold-Coin-18th-Birthday-of-Reza-Pahlavi-
1977_W0QQcmdZViewItemQQitemZ200048347360 )
دفعه دیگه میدونم که شاید با این حرفها روستاییان بر علیه حکومت بسیج میشوند و این دلیل اصلی هست برای صحبت های شما ولی این مطرح کردن خود شماست علانا مشاورانتون دارند جدا به شما خیانت میکنند
خواهشمند هستم اگه میخواهید هزینه بپردازید لطف کنید صبح پاشید صبحانه بخورید و بچه هارو جمع کنید یک پارتی بزنید
بعد راجع به این ده سالی که مردم هزینه دادن فکر کنید و جمع بندی کنید خیلی محکم بیایید و اول یک اقدامی بکنید که مصاحبه بکنند نه اینکه مصاحبه بشید و حرف اخر
بیشتر انثظار داشتم که از کسانی که دو دستگی ایجاد میکنند انتقادی بکنید حداقل نه اینکه نظراتتون رو در انتقاد از یک قییم بعنوان یک قییم بیان کنید
سلامت باشید
۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه
sohbate aghaye sazegara panj shanbe
سلام
پنجشنبه ۱۵ امرداد ۱۳۸۸ و ۶ آگوست ۲۰۰۹ میلادی
من ابتدا یک خبر خوبی رو بدم، اینست که دوست عزیز ما، آقای دکتر نوریزاده در برنامهٔ «پنجرهای رو به خانهٔ پدری» که روی فرستندهٔ تلویزیونی رژلات [rojhelat] هرشب از ساعت ده و نیم تا یازده و نیم شب در روی ماهوارهٔ هاتبرد، سیزده درجهٔ شرقی [Hotbird 13.0E] پخش میشه و در تمام ایران قابل رؤیت هست، به بنده اجازه دادند که این ده دقیقهای که هر روز تهیه میکنیم و روی همهٔ وسایلی که داریم، از یوتیوب و سایت و غیره و میگذاریم، اونجا هم در میون برنامهشون قرار بدند؛ سعی میکنند که هر شب سر ساعت یازده، این برنامه در داخل برنامهٔ «پنجرهای رو به خانهٔ پدری» هم پخش بشه. این دست ما رو باز میکنه که هر وقت اطلاعرسانی هم داشتیم، آکسیونی بود، تظاهراتی بود، مطلبی رو باید با هم انجام بدیم، اون رو هم اضافه بکنیم به این برنامههای ده دقیقهای و به این ترتیب نقیصهٔ اطلاعرسانیمون جبران میشه؛ بنابراین این نکتهٔ اول.
اما بیاییم سر تظاهرات ۱۴ امرداد؛ خسته نباشید، دست شما درد نکنه، فوقالعاده خوب بود. اونچه که با هم قرار گذاشته بودیم، من فکر میکنم تقریباً به خوبی انجام شد و قرارمون این بود که ۹ صبح که مراسم تحلیف انجام میشد، در تهران میدون بهارستان، میدون امام خمینی و بازار باشه، در تمام شهرها بازارِ اون شهرها باشه. این کار فایدهش این بود، درسته ۹ صبح وقت خوبی برای تظاهرات نیست ولی این یک روزِ خاص چارهای نداشتیم، باید این کار رو میکردیم؛ ولی بقیهٔ وقتها طبیعتاً عصر برای کار ما بهتره و این کار باعث شد که اون اتفاقی که میخواستیم افتاد. یعنی ناچار شدند تحلیف رو زیر برق سرنیزه، در محاصرهٔ نیروهای نظامی انجام بدند و همهٔ دنیا هم دیدند و فهمیدند که تحلیف با مخالفت مردم مواجهه و با تدابیر شدید امنیتی باید رئیسجمهور قلابی بره در مجلس و سوگند به تقلب بخوره؛ بنابراین این نکتهای بود که میخواستیم.
حالا با هم یک نگاه کوچیکی به دو تا صحنه از این تظاهرات بندازیم. ببینید، همونجوری که پیشبینی میشد این یک صحنهست که یکی از دوستان فرستاده، از موتورهایی که مثل نمایشگاه موتور چیدن اینجا، از شبِ قبل، ساعت دوازده و نیم آماده بودند و هر نیروی دیگهای رو بگید آماده کرده بودند. من این رو هم یک نشونی بدم، باز مال همین تظاهرات چهارشنبهست که یکی از دوستان گرفته و نشون میده که وقتی میخواد شروع بکنه، روزنامهٔ همشهری رو با تاریخش ابتدا یک شات گرفته، بعد اومده توی جمعیت که البته حالا سر دوربین پایین بودش و یک نکتهٔ سومی رو تا حالا روی این صفحه هستیم نشون بدم، این آدمی هم که در اینجا در مراسم تنفیذ در بیت رهبری شرکت داره، میبینید که روز چهارشنبه توی خیابون به یکی از بچههای جنبش سبز، [به] یکی از دخترها حمله کرده و همین آدم در خیابون داره کار سرکوبگری رو انجام میده؛ بنابراین این روند ما که اینها رو شناسایی بکنیم و بشناسیم کماکان باید ادامه پیدا بکنه و من خواهشم این است که اگر اسم و آدرسی هم از این آدم، هرکی میتونه پیدا بکنه، دریغ نداشته باشه.
اما بیاییم سر بحث خودمون؛ درواقع ببینید از امروز که پنجشنبهست، روز بعد ازاین مراسم هست، ما وارد یک فازی میشیم که بهتره اسمش رو بگذاریم مقاومت در برابر دولت اشغالگر کودتاچی. دولت کودتاچی که از نتایجِ قلابی انتخابات و کودتا بیرون اومده، با پشتوانهٔ خارجی و پشتوانهٔ اجنبی، درست مثل این است که مملکت ما در اشغاله؛ بنابراین ما در این فاز جدید اون استراتژی سه مرحلهایمون رو دنبال میکنیم تا فلجش بکنیم و پایین بکشیمش. همهٔ مناسبتها برای ما جاییست که حضورمون رو اعلام میکنیم؛ همهٔ فعالیتها برای ما زمینهایست که ما میتونیم خودمون رو نشون بدیم. ابتدا بگم همین امروز خیلیها پرسیدند «نیمهٔ شعبان چه استفادهای میشه کرد؟» قراری که داریم، هر امکانی، هر جشنی، هر عزایی، هر تجمع قانونی، برای ما یک فرصتیست که خودمون رو نشون بدیم؛ بخصوص اگر اون مناسبت مذهبی باشه از یک جهت بهتره، برای اینکه ماسک تزویر و ریای حکومت رو پاره میکنه وقتی که بخواد برخورد کنه. بنابراین در پختن شلهزرد، در توزیع اون، در توزیع شیرینی، در چراغونی، رنگ سبز و غیره همهٔ جاهاییست که ما میتونیم خودمون رو و شعارهای جنبش سبز رو نشون بدیم و از این فضا استفاده بکنیم.
اما یک امکان بزرگ دیگهای که اون هم از همین امروز پنجشنبه شروع میشه، لیگ سراسری فوتباله که به اضافهٔ لیگ دسته یک امکان صدها آکسیون قانونی رو پیش ما باز میگذاره؛ هر استادیومی برای ما امکان یک تجمع قانونیه. در مکزیک، مبارزین مدنی سالها در سیاهترین سالهای دیکتاتوری از استادیومها استفاده میکردند. یادتون باشه سرکوبگرها دیروز چهارشنبه یک جلسهای گذاشتند، هزار و پونصد نفر رو از سطح کشور جمع کردند، همه رو سعی کردند توجیه کنند، فشار بیارند که بتونند استادیومها، کسایی که شعار توی استادیومها میدند، رو کنترل کنند. سعی کردند تمام استادیومها رو دوربینکشی بکنند و شناسایی کنند اگر کسی شعار بده و بعد در واقع با لاک خانمها اگر بتونند پشت لباسش یا شلوارش علامت بگذارند که بعداً مثلاً دستگیرش بکنند و از این قبیل کارها. بنابراین استفاده از استادیومها کار بسیار خوبیست ولی باید که احتیاطات لازم رو بکنیم.
یک روزنامهٔ سبز ورزشی - کمک کردند دوستان همفکری کردند- منتشر شده که روی فیسبوک من و سایت و روی فیسبوکهای مختلف، فیسبوک مهندس و انواع و اقسام، این روزنامه داره میاد. تا الان مثل اینکه چهارصدهزارتا، پونصدهزارتا کلیک و تیراژ داشته. دستورالعملهای خوبی توش نوشتند. یادتون باشه هروقت که دوربین تلویزیون میآد، میشود که V نشون داد؛ به شرطی که ببینید فضای استادیوم خیلی پلیسی و امنیتی نباشه. موقعهایی که جمعیت صداش توی هم میره، صدای شعار چیزی نیست که بتونند پیگیری کنند؛ بنابراین شعار «مرگ بر دیکتاتور»ی که بچههای مکزیک هم اتفاقاً میگفتند و همین شعار رو تکرار میکردند و یا شعارهای دیگه، این میتونه که استادیومها رو به لرزه دربیاره؛ بهخصوص مثلاً موقع بیرون اومدن که جمعیت توی همه یا در هاف تایم half time [نیمه] که ممکنه یک جاهایی جمعیت حرکت میکنه؛ هرجا که جمعیت هست، میشود که از فضای استادیومها استفاده کرد و شعار داد. بیرون از استادیوم بهخصوص موقع برگشتن، فضای دیگهایست که میشه استفاده کرد و ضمن اینکه چون بازیها پنجشنبه و جمعهها هست، بهخصوص پنجشنبههاش بچههایی که میرند تا استادیومها رو سبز بکنند، امکان خوبی ایجاد میکنند که بچههایی که استادیوم نمیرند، توی سطح شهر در واقع فعالیتهای دیگه بکنند؛ چون نیروهای پلیس رو به اونجا متمرکز میکنند. من راجع به استادیومها بازهم صحبت خواهم کرد؛ خواهش میکنم که اگر سؤالی هم دارید، با ما درمیون بگذارید تا بتونیم که بهتر از فضای اونجاها استفاده بکنیم.
من از بچههای شهرستانها، از مشهد بابت تظاهرات گزارشهایی رسیده، چجوری بچهها پارک ملت یا فلکهٔ تقیآباد یا جاهای دیگه، سرکوبگرها رو دووندند؛ از رشت از شیراز رسیده ولی [از] شهرستانها من خواهشم این است که فیلم رو بیشتر به ما برسونید؛ ما نقص کارمون رو هم میتونیم ارزیابی کنیم. به هر صورت وارد فاز مهم و جدیتری شدیم که ازین پس دولت قانونی، مهندس موسویه؛ حتی ممکنه در فازهایی رئیسجمهور منتخب رو بگیرند، مثل ماندلا در زندان باشه و زنجیر سبز دمکراسی ما، مثل کنگرهٔ ملی افریقا باید او رو آزاد کنه و دولت کودتایی اجنبی اشغالگر در مملکته، نهضت مقاومت ما سینه به سینه، دست به دست باید بتونه بره جلو.
عرضم رو تموم میکنم؛ تا فردا شاد و پیروز و موفق باشید [انگشتانشون رو به شکل V گرفتند]
۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه
<==
الترنتیو اول بهارستان
نه به تحجر و نه به دیکتاتوری نه به جنگ افروزی نه به تبعیض نه به حکومت اسلامی ولایت فقیه
خداوند نظاره میکند ازجایگاه مقدسش وغضب خواهد اورد
در یک چشم به هم زدن بر همه انهایی که به مردمش تنفر ورزیدند آگاه باشید خداوند اینجاست افراشته و ایستاده بر ستونهای عظیم به آنها جامها زهر دهد نه شراب
Yaash'kef Elohim mi ma'on kod'sho veyach kol sonei amo keheref ayin Hineh Hashem kam venitzav al anach yash'kem lechos ra'al aval lo yayin
May God look over From His Holy Dwelling and may he strike all those who hate His People with a wink of an eye Behold here is the Lord rising and standing on a plumb-line Giving them a cup of poison but not wine
۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه
سلام
بامداد شنبه ۱۰ امرداد سال ۱۳۸۸ و ۱ آگوست ۲۰۰۹ میلادی
روز گذشته تقریباً تمام وقت من و خیلی بچههای دیگهای هم که کار میکردیم، به مرور تمام فیلمهایی که رسیده [و] هنوز هم ادامه داره، از واقعهٔ بزرگ روز پنجشنبه گذشت و گزارشهایی که برای ما فرستاده بودید.
من ابتدا این نکته رو بگم، مقالهٔ خیلی خوبی آقای دکتر رامین احمدی داره تحت عنوان «کارزار مبارزات بیخشونت» که اون تو، ایشون توضیح داده که چگونه میتونید گزارش تهیه کنید و از یک آکسیون مبارزاتی که بوده، چه نکاتی رو خوبه ببینید و گزارش بدید. من سعی میکنم لینک این مقاله رو هم روی سایت خودمون بگذارم(*)، از طریق googlegroup هم بفرستم براتون؛ ولی خودتون هم میتونید زیر اسم ایشون، مثلاً از توی گویا نیوز gooya.com پیداش بکنید. به هر حال این گزارشها خیلی هم مهمه، گزارشهایی که هر کس از هر شهری داره؛
وقتی ما همهٔ اینها رو گذاشتیم کنار همدیگه در سطح کشور، تازه پی بردیم به عظمت اتفاقی که روز پنجشنبه در سراسر ایران افتاد. خیلی شهرها از قلم افتاد؛ مثلاً فرض کنید الان توی ذهن من ارومیه هستش که تازه گزارشهاش رسیده و تظاهراتیست که در اونجا بوده و در تهران به قول روزنامهٔ «واشنگتن پست» که نوشته بود دیروز بیش از سه ساعت، تمام شهر در کنترل مردم بود و وقتی مردم تازه رفتند خونههاشون، پلیس دوباره کنترل شهر رو به دست گرفت. حرکت بزرگی که حالا که میگذاریمش کنار هم نگاهش میکنیم، چندین نکتهست که من فکر میکنم خوبه با همدیگه مرور کنیم. نکات خیلی زیاد و ریز و درشت داره، ولی باید همه رو نگاه کنیم.
نکتهٔ اول این است که نشون داده میشه در هر جایی، وقتی تظاهرات میخواد شکل بگیره، اون هستهٔ تظاهرات خیلی مهمه؛ اون هستهٔ اولی که ممکنه بیست نفر، چهل نفر باشند، در محلی که اعلام شده و کاری رو شروع میکنند، بلافاصله دورشون مردم دیگه میان جمع میشند و اضافه میشند. به همین دلیل هم نیروهای سرکوبگر سعی میکنند هستههای اولیه شکل نگیره، سرکوب میکنند.
نکتهٔ دیگه این است که ما ایرانیها که معروفیم که خیلی وقتشناس نیستیم، دیر میاییم و خیلیها تعلل میکنیم در رفتن به این کارها، این یک مقداری باعث دردسره؛ برای اینکه اون هستههای بچههای فعالی که میان هستهٔ اولیه تظاهرات رو شکل بدند، مثلاً سر ساعت شش میان، اما بقیه یکی میخواد هفت بیاد، یکی میخواد هشت بیاد، اونهایی که اول اومدند حتی گاهی در خطر میافتند؛ گاهی نطفهٔ اون تظاهرات شکل نمیگیره، مثل سلولی که دورش به سرعت مردم جمع میشند. بنابراین یک مقداری هم وقتشناسی اینجا لازمه برای اینکه یک تظاهرات بزرگی شکل بگیره.
نکتهٔ دیگهای که دیده میشه در مجموع اینها و گزارشهایی که رسیده، این است که خیلی جاها بچهها کمیتههای محلی و منطقهای تشکیل دادند که بسیار کار واجب و درستیست. من بعداً به این بیشتر خواهم پرداخت و این کمیتهها همدیگر رو میشناسند، بهخصوص وقتی بچهمحلند یا بچههای همدانشگاهیند یا هممدرسهایند که سابقه دارند با هم، خیلی راندمانشون بالاتر میره و امکان نفوذی توشون کمتر میشه. بعد گاهی یک حلقه دارند به هستهٔ دیگهای که در محل دیگهست یا در دانشکدهٔ دیگهست یا در بخش دیگهٔ دانشکدهشونه و چون اون دوتا آدم در دوتا کمیته، در دو تا حلقه، همدیگر رو میشناسند، هر دو حلقه میتونند به هم اعتماد کنند؛ اینطوری امکان نفوذِ نفوذیهای هم کم میشه.
همینجا این سؤالی رو که قبلاً وعده کرده بودم و روش ما کار هم کردیم، سعی کردیم تجربهٔ کشورهای دیگه، بهخصوص در انقلاب رُز در اوکراین اتفاق افتاده بود که روسها میاومدند آدم وارد گروه میکردند، شناسایی کنند، بگیرند؛ رفتیم سعی کردیم همه رو مطالعه کنیم، ببینیم چه راهحلهایی داشتند. بهترین راهحل همینیست که بچهها در ایران هم دارند میکنند؛ دستههای کوچک ده نفره، بیست نفره که همدیگر رو بشناسند، اون دسته به هم اعتماد داشته باشه، حداکثر یک آدمِ شناس در دستهٔ دیگه داشته باشند که اونوقت هر دو دسته به هم اعتماد میکنند و اگر نفوذی واردشون بشه، هم به سرعت میشناسند، هم میتونند از اطرافش پراکنده شند؛ هم برعکس، کاری که مثلاً در اوکراین میکردند این بود که باهاش عکس میگرفتند، اون آدم نفوذی رو وادار میکردند شعارهای تند بده و به این ترتیب اون رو در یک جریانی قرار میدادند که هم شناسایی میشد، هم حرفهایی زده بود که ازش عکس و فیلم و اینها داشتند. به هر حال هر دو کار رو هم میشه کرد؛ اگر گروه همدیگر رو بشناسه و نفوذی رو بتونه اونوقت به این ترتیب تشخیص بده. ولی نکتهٔ به هرحال این هستههایی که روز پنجشنبه دیده شدکه شکل گرفته بود، از روی گزارشها هم ما در آوردیم، بسیار مؤثر واقع شده در اینکه در اقصی نقاط تهران و شهرهایی مثل اصفهان یا شیراز یا جاهای دیگه تظاهرات راه بیفته و شکل بگیره.
نکتهٔ ریز دیگهای که دیده میشد این بود که پلیس خیلی جاها تصمیمش بر این بوده که بزنه و چون میدونید حتی کشتن ممکنه گاهی تأثیر زدن رو نداشته باشه؛ برای اینکه زدن، تحقیرآمیزه شما رو ممکنه ناامید کنه، برنجونه، بترسونه؛ در حالی که ممکنه اگر تیری بخوره، کسی کشته شه، بقیهٔ مردم تشجیع بشند و شدیدتر مبارزه کنند. بنابراین کاملاً دیده میشد که هدفشون زدن و کتک زدن و متفرق کردنه و متأسفانه از مجموع گزارشها دیده میشه که اینها خیلی اصرار دارند توی سر بچهها بزنند؛ یا ناشیند و نمیدونند یا دستور سازمانیشونه توی سر بزنند که اونوقت خدای نکرده خسارتهای بزرگ داره؛ ممکنه که خونریزیهای مغزی بده و آسیب بزنه. بنابراین اگر نزدیک شدید و پلیسی میخواست بزنه، چارهای نداشتید، حتماً و حتماً از سرتون محافظت کنید. ولو به قیمت شکستن دستتون تموم بشه، سعی کنید از سرتون محافظت کنید و اون دستورالعمل عمومی رو هم یادتون نره؛ به محض اینکه یکی از جمع جدا افتاد، بقیه باید بیان به کمکش، با پلیس همین که حرف بزنند، صحبت کنند، دورش رو بگیرند، مشغولش کنند، اون یک نفر میتونه از دست پلیس نجات پیدا کنه و حتیالمقدور از دسته نباید کسی جدا بیفته. ولی به هر حال نکتهای که باز دیده میشد، اینه که از سرتون محافظت کنید؛ برای اینکه ظاهراً به نظر میرسه این آقایون دستورشونه عرض کردم یا ناشیگریشونه، سعی میکنند توی سر بزنند.
نکتهٔ دیگه این است که این تاکتیک مبارزات ایرانی، که عرض کردم معروف شده به مبارزات به سبک ایرانی، روز پنجشنبه در شهر تهران دیده شد که بسیار بسیار خوب کار کرد. یعنی این که مردم اومدند توی خیابون، اولاً از خونه اومدند بیرون بهخصوص بعد از تاریکی هوا؛ الان از محلههای مختلف تهران که گزارشها رسیده، من واقعاً وقتی همه رو میگذارم کنار هم، فیلمهایی که از نقاط مختلف رسیده میگذارم کنار هم، میبینم که حرفی رو که دیروز زدیم اغراق نیست اگر بگیم در تهران بالای میلیون نفر اومدند و در تمام سطح شهر پراکنده بودند. این تاکتیک که ماشینها هم اومدند، خیلی مردم با آوردن ماشینشون کمک کردند، بوق زدند، V نشون دادند، ترافیک رو بند آوردند؛ جابجایی نیروهای سرکوبگر فوقالعاده دشوار بوده و غیر از اون، چون پراکنده شد کمیتههای بچههای فعالین در سطح شهر، اصلاً معلوم شد که امکان سرکوب ندارند. ضمن اینکه گزارشهایی که از شهرستانها داریم، مثلاً از اصفهان، نشون میده که نیروهای تعلیمدیدهٔ ورزیده همه تهرانند، اون حرفی که قبلاً هم میزدیم. بنابراین شهرستانها وقتی حرکت بکنند، اونها آزادی عمل بیشتر دارند یا فشار از روی دوش تهران کم میشه. من بنابراین نکتهام این است که این فعالیت ما در سطح شهر تهران، نشون داد که تاکتیک تظاهرات به سبک ایرانی خیلی خیلی خوب کار میکنه؛.
عرضم رو همنیجا تموم بکنم. این حرف رو ادامهش رو در نوار بعدی بگم. برای اینکه مهمه و نمیتونیم برای فردا بگذاریمش؛ چون ده دقیقه سقفمون هست، همینجا تموم میکنم، بلافاصله نوار بعدی رو ضبط میکنیم. شاد و موفق و پیروز باشید. [انگشتانشون رو به شکل V گرفتند]
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/07/090554print.php
بازهم همون بامداد شنبه ۱۰ امرداد ۱۳۸۸ و ۱ آگوست ۲۰۰۹ میلادی
من عذرخواهی بکنم از دوستانی که این صحبتها رو پیاده میکنند که امروز داره در دو قسمت میشه و کار اونها زیاد میشه؛ ولی بارمون با یک ده دقیقه بار نشد و ناچاریم که این دومی رو هم صحبت کنیم. قبل از اینکه بقیهٔ بحث تظاهرات رو انجام بدم، این رو بگم که خیلی سؤالات اومده که در این هفتهای که در پیشه، اگر دیگه کودتاچیها نترسند و برنامه رو عوض نکنند، دوشنبه تنفیذ حکم آقای احمدینژاده، چهارشنبه تحلیفه، یعنی سوگند خوردن در مجلس و جمعه هم نیمهٔ شعبانه که جشن و چراغونیه و شَبِش هم طبیعتاً مردم توی خیابونها هستند. بنابراین برای این سه تا نکته چه برنامهای داشته باشیم، امروز انشاءالله نهایی میشه و من در برنامهٔ فردا خدمتتون عرض خواهم کرد. سعی هم میکنم بلکه خودم رو به یکی از برنامههای صدای آمریکا هم برسونم، شاید بتونم از اونجا هم بهتر خدمتتون صحبت بکنم. مجموعهٔ پیشنهاداتی که اومده داره بررسی میشه و انشاءالله نهایی خواهد شد.
اما نکتهٔ دیگه این است که من قول داده بودم که اون ارزیابی سی روزه که باید الان اسمش رو بگذارم ارزیابی چهل روزه از این جنبش رو، مجموع کارهایی که تا الان کردیم، قرار بوده بکنیم تاکتیکهای ما، تاکتیکهای حکومت و کارها و پیشنهاداتی که از این به بعد داریم رو، همه رو یکجا بیارم در دو یا سه برنامهٔ جداگانه بدم؛ متأسفانه به دلیل این کارهای روزمره و کارهایی که داشتیم، عقب افتاده؛ امیدوارم در چند روز آینده نهاییش کنم و اون رو هم بتونم خدمتتون بدم.
این رو میگم برای اینکه بعضیها هم سؤال کردند که خوب، حالا ما این هفته هم کارهامون رو کردیم، اومدیم احمدینژاد تحلیفش هم انجام شد و اومد گفت من رئیسجمهورم، بعدش چیکار کنیم؟ بعدش خیلی کارها داریم بکنیم؛ همین الان هم آقای احمدینژاد مدعیه که رئیسجمهوره و مهم این است که اولاً ما او رو به رسمیت نمیشناسیم و تا پایین کشیدن کودتاچیها از پا نمینشینیم و حق ملت رو پس میگیریم، رأی مردم رو پس میگیریم و میریم کودتاچیها رو هم محاکمه میکنیم؛ اما برای اینکه به اون برسیم باید که یک سری فعالیتهایی بکنیم که لیست کاملش رو من سعی میکنم در بیارم و خیلی کارهای دیگه هم باید بکنیم، تا انشاءالله بتونیم که به پیروزی برسیم.
برگردیم به تظاهرات؛ حرف این بود که روز پنجشنبه عظمت و بزرگی ئی که در سطح کشور اتفاق افتاد، بسیار بالا بود. بگذریم از حرفهای خنک و بیمزهٔ امثال کیهان و تلویزیون ایران و نمیدونم اینهایی که «چندصد نفر، چند هزار نفر بودند!» آبروی خودشون رو میبرند؛ وگرنه در یک محلهٔ تهران، فرض کنید فقط یوسفآباد فیلمهاش که اومده، مجموع جمعیتی که در اقصی نقاط هستند و بچهها هر کاری دلشون خواسته کردند، به مراتب بیشتر از چند هزار نفره؛ یا فقط توی خیابون مطهری در تهران، جمعیتِ چند هزار نفری هست و اقصی نقاط تهران؛ و واقعاً اون یک میلیون نفر با مجموع مردمی که اومدند توی خیابون، «به دَمی یا دِرمی یا قدمی یا قلمی» هر کس به اندازهٔ توانش کمک کرد به حرکت روز پنجشنبه، واقعاً اغراق نیست اگر بگیم چند میلیون نفر در سطح کشور کمک کردند و این حادثهٔ بزرگ اتفاق افتاد.
این تاکتیک بسیار مؤثر بود که هم از شببودن استفاده شد هم کمک کردند مردم با ماشینها، خیابونها بند اومد، ترافیک سنگینی شد، سرکوبگرها نتونستند جابجا شند. هم اینکه این پراکندگی، هر کس در محلهای که حتی شاید بهتر میشناخت خیلیها بودند تونست که اینطور خوب کار بکنه. بنابراین ما این تاکتیک رو، تظاهرات به سبک ایرانی رو [که] برامون کار کرده، در فعالیتهای بعدی هم نباید از دست بدیم.
نکتهٔ مهم این است که این کمیتههایی که شکل گرفته و در این تظاهرات هم فعالین خیلی خوب خودشون رو حفظ کردند، اگرچه مجموع گزارشها نشون میده شاید تا هفتاد هشتاد نفر در تمام سطح کشور، ما دستگیری داشتیم؛ ولی خوشبختانه از فعالین و دستاندرکاران کمتر گزارش رسیده که دستگیری داشتیم؛ داریم یک گزارشهایی ولی در مقابل چند میلیون آدمی که کار کردند خیلی خوب بوده و خوشبختانه تا اینجا من گزارشی رو نگرفتم که کسی کشته شده باشه و خیلی خوب تونستیم حفاظت بکنیم از خودمون.
این نکته که تا الان هروقت اومدیم عمودی ارتباط گرفتیم، اومدیم توی خیابون و با حکومت حرف زدیم؛ ارتباطات افقی خیلی مهمه، یکی از سه روش گسترش جنبش ما مسئلهٔ گسترده کردنش در اقشار مختلف، در گروههای مختلف و این فعالین ارتباط داشتنشون با همه، فعالینی که الان خیلی زیاد داریم. من نگاه میکردم، میدیدم جنبش در صربستان علیه میلوسویچ، اون سازمان دانشجویی آتپور روز اول فقط یازده نفر بودند؛ ولی وقتی خوب حرکت کردند، به فاصلهٔ کوتاهی یک ملت باهاشون حرکت کرد و اون دیکتاتور رو کشیدن پایین. الان ما شاید فقط یازده هزار گروه مختلف داشته باشیم در سطح تهران و شهرهای مختلف که اگر خوب حرکت بکنیم، نیروی خیلی بزرگیه. ما جاهایی که در سطح شهر الان ارتباطات افقی لازمه، اون روشی که در نوار قبلی صحبت کردیم، گروههای ده بیست نفره که خوب همدیگر رو بشناسند، وقتی در یک جای شهر تنها میشند، نیروی سرکوبگر نیست، نفوذی نیست، وقتِ خیلی خوبیست که باهمدیگه ارتباط بگیرند، هم رو بشناسند، ارتباطات افقی برقرار شه. سلسله اعصاب هر جنبشی ارتباطاته! ارتباطات اگر خوب برقرار بشه، سرعت میده به جنبش. البته جایی هم هست که سرکوبگرها از همون جا هم به هر جنبشی صدمه میزنند. بنابراین حفاظت از ارتباطات هم خیلی واجبه.
من دیدم بیشترین وسیلهای که استفاده میشه، تلفنهای ایرانسله که با یک کپی شناسنامه میشه خرید و کار کرد. این وسیلهٔ خوبیست؛ ولی موبایل مشکلات خودش رو داره، هزینهش هم بالاست. اگر جاهایی به اینترنت دسترسی هست، امکان برقراری تماس اینترنتی هست، سایت skype (اسکایپ) فوقالعاده امنه؛ در ایران ممکنه فیلتر باشه، میتونید با فیلترشکن بهش برید و دانلودش بکنید. پروتکل امنیتی که این سایت داره بالاست، بهخصوص برای Audio (صدا) و حرف زدن از همهٔ زمینههای دیگرش هم امنتره؛ تقریباً نزدیک به صفره امکان [اینکه] کسی بشکوندش. بنابراین میتونید skype رو دانلود کنید و از طریق اینترنت، حداقل فعالین، هر یک آدم مسئولی با آدم مسئول جای دیگه، در شهرستان دیگری یا در همون تهران ارتباط بگیرند، راحت با هم حرف بزنند. همینطور هم هست Gmail (جیمِیل)، ایمیلی که در Google (گوگِل) شما میسازید؛ Yahoo (یاهو) خیلی امن نیست، شکوندن یاهو سخت نیست؛ ولی Gmail هم فوقالعاده امنه، بهخصوص اگر اون Security Feature (ویژگی امنیتیش) رو فعال کنید. باید به قسمت Settings برید، از اونجا که کلیک بکنید قسمت General و از اونجا اونوقت میایید اون Always use https رو باید فعال بکنید. الان به طور معمول ایمیل شما [آدرسش] http هست؛ ولی وقتی از این مسیر برید، https که اون Sش Security و امنیته فعال بکنید، این ایمیل هم فوقالعاده امنه. برای احتیاط بیشتر میتونید یا یک اسمی باشه که اون دوستِ شما هم میدونه، اسم خودتون نباشه؛ همینطور هم توی skype، [یک] ID (شناسه) داشته باشید که اسم خودتون نباشه، ولی دوستتون میدونه؛ این هم وسیلهایست که سرعت ارتباط شما رو با هم بالا میبره، تاکتیکپذیریِ مجموعهٔ جنبش رو افزایش میده. من خواهشم این است که کار بکنید روش؛ هر سؤالی دارید بپرسید، دوباره براتون مطرح بکنیم. چون ما این ارتباطات رو برای بخشهای بعدی جنبش احتیاج داریم و فعالیتهایی که در پیشه.
من عرضم رو همینجا با دوتا خبر تموم بکنم: یکی تأثیر همین حرکت پنجشنبه که به همهٔ دنیا سرایت کرد، به طور قطع دوتا خبریست که به نظر من کاملاً متأثر از این بوده. یکی اینکه دیروز در سنای امریکا تحریم بنزین برای ایران تصویب شد؛ حالا جزئیاتش رو در خبرها خواهند گفت. یکی هم اینکه یکی از اون شرکتهایی که ما در ایران تحریمش کردیم و مؤثر بوده، به دست و پا افتاده؛ اومده تماس گرفته که من چیکار بکنم که دست از سرم بردارید و از تحریم ملت ایران بیام بیرون!؟ حالا جزئیاتش رو بعداً خدمتتون عرض میکنم.
عرضم رو همینجا تموم بکنم، تا فردا شاد و پیروز و موفق باشید. [انگشتانشون رو به شکل V گرفتند]









